این شمع مگر نه خود من است؟کارش چیست؟سوختن و افروختن و گریستن و گداختن و دم برنیاوردن و ایستادن و ذوب شدن و روشنی از سوزش خویش به محفل کوران بخشیدن و در زیر باران اشک و با شعله ی سوزان آتشی که از عمق هستی اش سر می زند بر چهره ی هر ابلهی لبخند زدن و در انبوه خلایق تنهای تنها بودن و شمع هر انجمن بودن و با هیچکسی خو نکردن و... شبها زنده بودن و از روزها هراس داشتن و هر لحظه کاستن و به ناخن اشک هستی خویش را تراشیدن و قطره قطره فرو ریختن و .... آه که چه شباهتی است میان من و این شمع. این مگر نه خود من است؟ این مگر نه همچون من زندگی می کند؟ من دارم خودم را در برابرم می بینم. این است معنی تجرید از خویش و چه تجرید معجزه آسا و شگفتی. این خودم است حتی اسمش هم اسم خودم است.

منوچهری دروغ می گفت اما من شعر او را به راستی می گویم می بینم که:

من تو را مانم به عینه تو مرا مانی درست

                                      هر دو جانسوزیم اما دوستدار انجمن

اگر تا صبح شنبه شب و روزاز شباهت خویش با شمع بگویم اگر در این راه درازی که در سفر هفته هاست همه از قصه ی من وشمع حکایت  کنم راه  پایان خواهد گرفت و مسافر خسته به سر خواهد رسید و قصه ی ما از نیمه نخواهد گذشت

چه حالی دارم...

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که در این لحظه

چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

              چقدر زنده نبودن خوب است خوب

 

                     خوب خوب خوب خوب خوب خوب خوب

                           خوب خوب خوب خوب خوب خوب خوب.

چه شب خوبی است امشب

همه ی دنیا به خواب رفته است و

من تنها بیدار مانده ام

نمیدانم چه کاری دارم...

         عکس خودم با نقاشی خودم

یه سوال ؟ کچل بودن اینقدر بد است؟

آخه من یه هفته است کچل کرده ام.